
این آسمان که در نیمه های شب روشن می نمود خبری از
سپیدی صبحی نداشت که مهتاب قصد فریب نگاه تنهای مرا در
سر می پروراند.
چگونه می توان میان دل شب ،بازی مهتاب را ندید چگونه می
توان عطش دریا برای پرواز به آسمان را به سپیدی صبحی که
نبود؛نسبت داد.
فاصله بسیار است میان آنچه هست و آنچه باید، و تو ناتوان تر
از آنی که می پنداشتی و...گناه تنها شالوده عطش تنهایی
است ....و خدا ...نمی دانم.
دور شدی از من...
بی گمان سوسوی ستارگان راه رفتهء تو را نشانم می دهند
نپرسیدم از چه می روی و تو می دانستی بال پرواز, رفتن و نماندن را معنا
نمی کند, باید خواست و رفت و تو خواستی .
نپرسیدم پرواز را از چه آموختی و تو می دانستی , شاید بر بلندای این
فاصله , ستاره ای را به نظاره ایستاده بودی .
شاید نبودنت تاوان شکستن کوزه سفالی مادر به دست کودکیم بود
همانی که همیشه در کنج تاریک تر پستو نگاه می داشت و کودکیم فاصله
را به تکه هایش یاد داد.
نمی تواند همین باشد که من ؛ نه دلی که کوزه ای شکستم...
اما سهم من ؛ شاید نرسیدن و داشتن بود و یا داشتن و ندیدن و سکوت,
سکوتی به معصومیت یک آهنگ که تو می نواختی..

نمی گویم بمان ؛ حتی اگر التماس نگاهم را بدانی...
خانه پدری همان است که بود...با همان آجرها و درخت های خرمالو...تو
اما همان دخترک شیطان بی خیال هستی که راه رفتنش مثال راه رفتن
پروانه ها بود؟؟؟
چقدر روح مچاله ی دردر کشیده ات رادوست دارم ...و آن صورتک آغشته
به لبخند را که دردر درد کشیدن را ناشیانه پنهان می کند...
هی...دختر کوچک پر تجربه ...زندگ هنوز هم برای تو نقشه های رنگین دارد...

خدا کند که خدا دلش به حال دلت بسوزد...
هی...تنهایی ، تولد کدام فاحشه ای که فردا را بشارت می دهی ...!
همه دانستند تو را مي گويم و تو آنچناني كه باور را نمي خواهي
آرام و بي دغدغه ،سوت زنان و دست در جيب از كنار روياهايم مي گذري و آرزويم
را، تيپايي حواله مي سازي و
غرورم را...
در آستانه دور ايستاده اي و فاصله امان تنها كلمه اي است...، فاصله؛
از كدام وادي آمده اي كه همسو با احساسم گشتي ،به موازات اشكهايم
قدم برداشتي...

در انتها ي دور ايستاده اي و نجوا مي كني ،آنجايي كه نه تويي هست و نه ...
تنها پلي ميان ماست از تار و پود برودت نگاه يخ زده اي خيره مانده به افق ،و
دستان سردي كه حركت را نمي داند و خدايي كه به سكوت مي شناسمش ...
افسوس دانستم ،كه دير بود،
نشد...؛
تكليف، نخواستن نبود،نشد...
چگونه بگويم خدا نخواست وقتي تمام سكوت شاهد خواستنش بود!
شايد...شايد تو فرياد نمي دانستي ؛
خدايا ؛ چقدر زبون و ضعيفند اين كلمات ؛
خداي من؛ شوق پرواز، آسايش ماندن نمي دهد؛ تو خوب ميداني چه مي گويم ،
محبوبم وسعت آسمانت را از من دريغ مكن كه توشه اي جز بالهاي خسته ندارم،
سوسويي نمي زند آن روزنه كه سياهي مطلق است دنياي تو...
شايد... شايد پرواز، غم اين ساليان را با خود ببرد ،

خدايا من همه شوق پريدنم ،شوق پرواز به سوي تو ، شوق نبودن....
خدايا آسمانت كه ستاره اي ندارد ؛
از آن توست ،كه نميدانم از چه ؛ اما سياهي را خوب مي شناسي !
با توأم؛ كه گاهگاهي لب پنجره خاطره هايم مي نشيني و به آساني
مي گريزي كه پندار قفس تو را آرامش سكون نمي دهد .
با توأم ؛ آري تو ، انگشت تمام اشارات تو را نشان مي دهد ،نگاهت را به
كدام سو مي چرخاني ! آنجا كسي جز تو نيست ،در پي كه هستي ؟!
كه نميدانم به كدام سو تو را مي خواند!
همتاي آنسوي زميني ام ؛ كاش فاصله ي دستهايمان به اندازه مژه بر هم
زدني بود ...كاش مقدر نبود كه براي حرفهايم ، زميني را بايد پيمود !
با توأم كه نميداني تنهائي رازي است براي ما ....
با توأم كه دنيايت را ميان شب هاي اين سو به جستجو نشستي ! بخوان ! در اين سياهي كه مرداب را تنهائي شن ها و اشك ها چنين كرد...،
وگرنه، او نيز اكنون رودي جاري ميان دست هاي بي نهايت مهربانت
بود...
غروب .......
حتي بين يك عالمه تيرچه و سيم هاي برق ،
درخت هاي آفتاب سوخته و كم شاخ و برگ چنار ،
حتي از بين
پرهاي سياه و دود زده كلاغ هاي شهري هم قشنگه...
وقتي بخواي تو سرخي نگاش ذوب بشي و به درياي چشماش چنگ بزني و
اون آروم آروم از لاي انگشتاي دستت
بريزه ،
وقتي كه هي با تو قايم باشك بازي مي كنه..
چشماش و مي بنده و دزدكي مراقبته و تو جائي نداري كه
از تير رس نگاش پنهون بشي ؛
وقتي نوبت چشم گذاشتن تو ميشه اون واسه هميشه قايم ميشه ..و..تو
تازه مي فهمي كه اون بازي مي كرده و تو باختي .

آره گلم ؛ يك روز ديگه رو باختي و هنوز جائي واسه قايم شدن پيدا نكردي ...
تنهائی ؛عذاب را معنا می کندو
نبودنت تنهائی را ...
بگو چه کنم با دلی که تنهائی را با تو می خواهد!
